بانویی در دور دست

خرید بک لینک
پسورد اینجا رو عوض کرده بودم از همان ۲۸ دی فکر که آمده بودم نوشته بودم ۲۸ دی ؟بعد کاغذ را گمش کرده بودم یعنی وسط تلمبار کاغذها ماهها روی یک میز توی یک اتاق ماهها کاغذ ها دفترها آنجا بودند آن کاغذ حاوی پس ورد هم هی می خواستم اینجا را باز کنم پسورد نداشتم به جز یک پیام هیچ پیامی نبود بعد لابد فکر میکردم خیلی پیام دارم خلاصه اینکه به سرم زده بود یادداشت بنویسم یاد اینجا افتادم تازه از انجمن داستان آمده م خانه و دلم میخواست از خواب دیشب م بنویس بعد خیالپردازی کنم بعد حوصله اش را نداشتم کاغذ ها را باید راست و ریست کنم خیال بی که خوانده ام که نوشتم ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه است و تا ۱۰ و نیم تنهام خوابم دارد فراموشم میشود گمانم پریشب بود من همیشه به این فکر میکنم وقتی خواب یکنفر را میبینیم چرا میبینیم چرا می آید؟چرا خوابش را دیدیم آیا آن فرد هیچ احساسی دارد وقتی شبش ما خوابش را میبینیم نمیدانم و دلم میخواهد بدانم آنوقت ها گاهی میرفتم به ادمها میگفتم من خواب شما را دیده ام چرا دیده ام اما حالا دیگر دنیا دیده شده ام سن و سالی ازم گذشته از این ناپختگی ها نمیکنم خوابم دارد فراموشم میشود بانویی در دور دست ...

ما را در سایت بانویی در دور دست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: پنجشنبه 21 تير 1403 ساعت: 13:00

صفحه بندی